پیشاپیش سال نو مبارک !
مادر جان هنوز به یاد دارم زمانی را که مرا به هوا می انداختی ، بغلم می کردی، در
آغوش می فشردی ، غرق بوسه ام می کردی و برایم شعر می خواندی :
<< حسن جان ! مثل پدرت باش و ریسمان از گردن حق باز کن و به عبادت خدای
بخشنده برخیز و با کینه توزان دوستی مکن . >>
.
.
.
.
حسن همیشه ملاحظه ی تو را می کرد.
ابتدا وقتی نیش زهر بر جگرش فرو ریخت ، بی اختیار صدا زد :((زینب ! ))
جز تو چه کسی را داشت برای صدا زدن ؟ نیش از مار خانگی خورده بود.
به چه کسی می توانست پناه ببرد جز تو که مهربانترین بودی و آغوش عطوفت
و مهرت همیشه گشوده بود .
اماوقتی خبر آمدنت را شنید ، عجولانه فرمان داد تا طشت را پنهان کنند تا تو نقش
پاره های جگر را و خون دل سالهای محنت و شرر را در طشت نبینی.
غم تو را نمی توانست ببیند و اندوه تو را نمی توانست تاب آورد.
.
.
.
غربت بقیع چیزی نیست که بشه با کلمات بیان کرد،باید رفت، باید دید و باید درک کرد.
نمیتونم حالمو وقتی که بقیعو دیدیم بیان کنم اما امیدوارم با این مطالب ذره ای از مهر امام
حسن(ع) را به تصویر بکشم.
حسن مانند بابا بود ،حسن یه کوه تنها،اسیره زهر دشمن شد،حسن یه کوه تنها بود.
بابا ! چه کسی به داد دختر عزیز مرده ات خواهد رسید ؟
پدر جان ! توانم رفته است ، شکیبایی ام تمام شده است ؟
دشمن شاد شده ام پدر ! دشمن به شماتتم ایستاده است .
و رنج و اندوهی کشنده ، کمر به قنلم بسته است .
پدر جان ! بعد از تو دنیا نفرت انگیز است و تا نفسم قطع نشود ، گریه ام بر تو قطع نمیشود .
پدر جان ! نه شوق مرا نسبت به تو پایانی هست و نه در فراق تو حزنم را انجامی.
پدر جان !گذشت زمان و حائل خاک ، اندوهم را کم وکهنه نمیکند ، هر لحظه زخم فراق تو
تازه تر و غم دوری تو نو ، به خدا که قلب من عاشقی سرسخت است .
پدر جان ! بعد از تو ما در مانده شدیم و مردم از ما روی بر گرداندند .
پدر جان ! زندگی بی تو خالی است ، حیات بدون تو مرگ است و روشنی بی تو ظلمت.
آنکه گمشده ای دارد ،همه جا به دنبال او می گردد ، همه جا را خالی از او احساس میکند.
پدر جان ! من جانم را ، جگرم را ، قلبم را گم کرده ام.
گفتم شاید یعقوب وار به پیراهنت التیام بیابم ، همان پیراهنی که علی تو را در آن غسل داده بود
اما پیراهن خالی ات بوی تو را در شامه ام زنده کرد و بیشتر آتشم زد ، از حال و هوش رفتم
آنچنانکه علی خود را شماتت کرد از اینکه پیراهن تو را به دست من سپرده است.
خدایا ! مرگم را برسان که من از حیات بریده ام .
به حرم پیامبر که میرسی ،داخل نمیشوی ،دو دست بر چهار چوبه در میگذاری . فریاد میزنی:
((یا جداه !من خبرشهادت برادرم حسین را برایت آورده ام .))
و همچون آفتابی که در آسمان عاشورا درخشید و در کوفه و شام به شفق نشست ، در مغرب
قبرپیامبر ،غروب میکنی .
افتان و خیزان به سمت قبر پیامبر می دوی ، خودت را روی قبر می اندازی و درد دلت را با
پیامبر آغاز میکنی . شاید به اندازه ی همه ی آنچه که در طول این سفر گریسته ای ، پیش پیامبر
گریه میکنی و همه مصائب و حوادث را مو به مو برایش نقل میکنی و به یادش می آوری آن
خواب را که او برای تو تعبیر کرد .
انگار که توهنوز همان کودکی که در آغوش پیامبر نشسته ای و او اشکهای تو را با لبهایش
می سترد و خواب تو را تعبیر می کند :
((آن درخت کهنسال ، جد توست عزیزدلم که به زودی تندباد اجل او را از پای درمی آورد
و تو ریسمان عاطفه ات را به شاخسار درخت مادرت فاطمه می بندی و پس از مادر ، دل به
پدر ، آن شاخه ی دیگر خوش میکنی و پس از پدر دل به دو برادر می سپاری که آن دو نیز در
پی هم ، ترک این جهان می گویند و تو را با یک دنیا مصیبت و غربت ، تنها میگذارند .))
تعبیر شد خواب کودکی های من پیامبر !
و من اکنون با یک دنیا مصیبت و غربت تنها مانده ام .

دلم میخواست من باشموتو با یک دنیای خالی،دوست داشتم تو باشیو من و دو قلب
پر احساس.اما میدونم اگر نشد با هم باشیم ،اما قلبامون هنوز با همه.
من الان بیش از هر زمانی او دلی رو که بهم دادی تو قلبم حس میکنم.
امشب اگه تنهام،اگه نیستی با هم اشک بریزیم،اما ضربان قلبتو توی دلم حس
میکنم.
نیستی اما من حست میکنم.باهام حرف نمی زنی اما من صداتو می شنوم که
تو دلت داری حرف می زنی.نمی بینمت اما با همه ی وجود تو ذهنمی.
یک بار بهت گفتم،الان بازم میگم:
به تو ساه دل ندادم که ساده بری ز یادم!
هر چقدر بیشتر فکر میکنم کمتر میتونم باور کنم که دیگه با هم نیستیم.
چه پاک بود این احساسی که بین ما بود،چه ساده بودیم هردومون.
ما که توقع زیادی نداشتیم،فقط می خواستیم خودمونو فدای احساسی که
برامون ارزش داشت بکنیم،اما نشد.زندگی به ما مهلت نداد!
خدایا زندگی چه بی رحمه!
دوستت دارم برای همیشه
و میدونم که تو هم
تا اخرین لحظه
دوستم خواهی داشت....!
چه سخت است دل کندن
چه سخت است فراموش کردن
بی خیال شدن،خود را به آن راه زدن
این سختی ، تقاص سکوت است
تقاص فاصله ای که سکوت خالق آن است.....
پس
بشکن.......بشکن..........
بشکن با تبر...................
بت سنگین سکوت را.....