تبليغاتX
تصویرگر عشق

نوروز

 

پیشاپیش سال نو مبارک !




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 19:21 توسط ..:: فاطمه ::..

بهار
 
بوی بهار می رسد
 
آب زنید راه را هین کــــــه نگار می ​رســد
 
مژده دهـــــــید باغ را بوی بهـــــار می​ رسـد
 
راه دهـــــید یار را آن مـه ده چهــــــــار را
 
کــــــز رخ نوربخش او نـــــور نثار می ​رسـد
 
چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان
 
عنبر و مشک می ​دمــــد سنجق یار می ​رسـد
 
رونق باغ می​ رسد چشم و چراغ می ​رسـد
 
غم به کــــناره می ​رود مــه به کـنار می ​رسد
 
تیر روانه مي ​رود ســــوی نشانه می ​رود
 
مــا چه نشسته​ایم پس شـه ز شکار می ​رســد
 
باغ ســلام می ​کند ســـــرو قیام مـی​ کـــنـد
 
ســــبزه پیاده می ​رود غنچه ســـوار می ​رسـد
 
خلوتیان آســمان تا چه شـراب می ​خــورند
 
روح خراب و مسـت شـد عقل خمـار می ​رسد
 
چون برسی به کوی ماخامشی است خوی مــا
 
زان که ز گفت و گوی ما گرد و غبار می ​رسد
 
بهار فصل عشق و محبت است، بهار یعنی تولد دوباره، زندگی
 
دوباره، در سینه ها باید آشیانه ای از مهر و دوستی بنا نمود و کینه،
 
عداوت ، حسد و بد بینی را باید از خود دور ساخت.



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 19:13 توسط ..:: فاطمه ::..

بقیع

مادر جان هنوز به یاد دارم زمانی را که مرا به هوا می انداختی ، بغلم می کردی، در

 آغوش می فشردی ، غرق بوسه ام می کردی و برایم شعر می خواندی :

<< حسن جان ! مثل پدرت باش و ریسمان از گردن حق باز کن و به عبادت خدای

بخشنده برخیز و با کینه توزان دوستی مکن . >>

.

.

.

.

حسن همیشه ملاحظه ی تو را می کرد.

ابتدا وقتی نیش زهر بر جگرش فرو ریخت ، بی اختیار صدا زد :((زینب ! ))

جز تو چه کسی را داشت برای صدا زدن ؟ نیش از مار خانگی خورده بود.

به چه کسی می توانست پناه ببرد جز تو که مهربانترین بودی و آغوش عطوفت

و مهرت همیشه گشوده بود .

اماوقتی خبر آمدنت را شنید ، عجولانه فرمان داد تا طشت را پنهان کنند تا تو نقش

پاره های جگر را و خون دل سالهای محنت و شرر را در طشت نبینی.

غم تو را نمی توانست ببیند و اندوه تو را نمی توانست تاب آورد.

.

.

.

غربت بقیع چیزی نیست که بشه با کلمات بیان کرد،باید رفت، باید دید و باید درک کرد.

نمیتونم حالمو وقتی که بقیعو دیدیم بیان کنم اما امیدوارم با این مطالب ذره ای از مهر امام

حسن(ع) را به تصویر بکشم.

حسن مانند بابا بود ،حسن یه کوه تنها،اسیره زهر دشمن شد،حسن یه کوه تنها بود.

  




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 21:22 توسط ..:: فاطمه ::..

وا ابتاه!

بابا ! چه کسی به داد دختر عزیز مرده ات خواهد رسید ؟

پدر جان ! توانم رفته است ، شکیبایی ام تمام شده است ؟

دشمن شاد شده ام پدر ! دشمن به شماتتم ایستاده است .

و رنج و اندوهی کشنده ، کمر به قنلم بسته است .

پدر جان ! بعد از تو دنیا نفرت انگیز است و تا نفسم قطع نشود ، گریه ام بر تو قطع نمیشود .

پدر جان ! نه شوق مرا نسبت به تو پایانی هست و نه در فراق تو حزنم را انجامی.

پدر جان !گذشت زمان و حائل خاک ، اندوهم را کم وکهنه نمیکند ، هر لحظه زخم فراق تو

تازه تر و غم دوری تو نو ، به خدا که قلب من عاشقی سرسخت است .

پدر جان ! بعد از تو ما در مانده شدیم و مردم از ما روی بر گرداندند .

پدر جان ! زندگی بی تو خالی است ، حیات بدون تو مرگ است و روشنی بی تو ظلمت.

آنکه گمشده ای دارد ،همه جا به دنبال او می گردد ، همه جا را خالی از او احساس میکند.

پدر جان ! من جانم را ، جگرم را ، قلبم را گم کرده ام.

گفتم شاید یعقوب وار به پیراهنت التیام بیابم ، همان پیراهنی که علی تو را در آن غسل داده بود

اما پیراهن خالی ات بوی تو را در شامه ام زنده کرد و بیشتر آتشم زد ، از حال و هوش رفتم

 آنچنانکه علی خود را شماتت کرد از اینکه پیراهن تو را به دست من سپرده است.

خدایا ! مرگم را برسان که من از حیات بریده ام .

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 20:30 توسط ..:: فاطمه ::..

حسین(ع)

به حرم پیامبر که میرسی ،داخل نمیشوی ،دو دست بر چهار چوبه در میگذاری . فریاد میزنی:

((یا جداه !من خبرشهادت برادرم حسین را برایت آورده ام .))

و همچون آفتابی که در آسمان عاشورا درخشید و در کوفه و شام به شفق نشست ، در مغرب

قبرپیامبر ،غروب میکنی .

افتان و خیزان به سمت قبر پیامبر می دوی ، خودت را روی قبر می اندازی و درد دلت را با

پیامبر آغاز میکنی . شاید به اندازه ی همه ی آنچه که در طول این سفر گریسته ای ، پیش پیامبر

گریه میکنی و همه مصائب و حوادث را مو به مو برایش نقل میکنی و به یادش می آوری آن

خواب را که او برای تو تعبیر کرد .

انگار که توهنوز همان کودکی که در آغوش پیامبر نشسته ای و او اشکهای تو را با لبهایش

می سترد و خواب تو را تعبیر می کند :

((آن درخت کهنسال ، جد توست عزیزدلم که به زودی تندباد اجل او را از پای درمی آورد

و تو ریسمان عاطفه ات را به شاخسار درخت مادرت فاطمه می بندی و پس از مادر ، دل به

پدر ، آن شاخه ی دیگر خوش میکنی و پس از پدر دل به دو برادر می سپاری که آن دو نیز در

پی هم ، ترک این جهان می گویند و تو را با یک دنیا مصیبت و غربت ، تنها میگذارند .))

تعبیر شد خواب کودکی های من پیامبر !

و من اکنون با یک دنیا مصیبت و غربت تنها مانده ام .




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 13:26 توسط ..:: فاطمه ::..

عشق

مدت ها از آن لحظه که نقش جاودانی عشق را در دلم نهادی میگذرد و
 
اینک نمیدانم به تو که دل به یادت بیقرار و دیده به شوق دیدارت
 
در انتظار است ، با کدامین کلمات و جملات بنویسم که گویای مهر
 
سرشار و محبت پربار و پیام آور اسرار دل شوریده ی من باش . بهترینم
 
عشق به تو ، زندگی من و نگاهت ،امید من است . اسم زیبای تو آرامش
 
زندگیم و صدایت موسیقی دلنواز من است . نگاهت به من جان تازه ای
 
می بخشد و لبخندت شور و نشاط بزرگی در دلم برمی انگیزد



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 18:22 توسط ..:: فاطمه ::..

دوریEntry for February 06, 2009

 

با اینکه ندیدمت دلم هر روز برایت تنگ میشود . بدیش این است که میدانم هستی .
کاش نبودی ! مثل هزاران چیز دیگر که توی این دنیا نیست ولی آدم ها باز الکی
دنبالشان می گردند . نمی دانم ، شاید بشود اسمش را گذاشت دلخوشی
دلخوشی من هم این است که میدانم تو هستی .



لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 17:59 توسط ..:: فاطمه ::..

love magnify
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
می پرسی تو را دوست دارم؟
حتی اگر بخواهم پاسخ دهم ، نمیتوانم.
مگر میشود با کلمات احساس دستها را بیان کرد؟
مگر ممکن است با عبارات شرح داد که ان زمان که با
دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری ، چه نشاط
و لطفی دلم را فرا می گیرد؟
می پرسی تو را دوست دارم؟
مگر واقعا پاسخ این سوال را نمیدانی؟
مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید؟
مگر اه سوزان از سر نهان خبر نمیدهد؟
راستی! ایا شکوه امیخته به بیم و امید ، که هر لحظه هم میخواهم به
زبان آورم و هم سعی میکنم از دل بر لبم نرسد،راز نهان مرا به تو
نمی گوید؟
عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت
میکند؟همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ،جز زبانم
که خاموش است.
 
 
 
 
 
 
 



لينك ثابت نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 1:51 توسط ..:: فاطمه ::..

فاصله

دلم میخواست من باشموتو با یک دنیای خالی،دوست داشتم تو باشیو من و دو قلب

پر احساس.اما میدونم اگر نشد با هم باشیم ،اما قلبامون هنوز با همه.

من الان بیش از هر زمانی او دلی رو که بهم دادی تو قلبم حس میکنم.

امشب اگه تنهام،اگه نیستی با هم اشک بریزیم،اما ضربان قلبتو توی دلم حس

میکنم. 

نیستی اما من حست میکنم.باهام حرف نمی زنی اما من صداتو می شنوم که

تو دلت داری حرف می زنی.نمی بینمت اما با همه ی وجود تو ذهنمی.

یک بار بهت گفتم،الان بازم میگم:

به تو ساه دل ندادم که ساده بری ز یادم!

هر چقدر بیشتر فکر میکنم کمتر میتونم باور کنم که دیگه با هم نیستیم.

چه پاک بود این احساسی که بین ما بود،چه ساده بودیم هردومون.

ما که توقع زیادی نداشتیم،فقط می خواستیم خودمونو فدای احساسی که

برامون ارزش داشت بکنیم،اما نشد.زندگی به ما مهلت نداد!

خدایا زندگی چه بی رحمه!

دوستت دارم برای همیشه

و میدونم که تو هم

تا اخرین لحظه

دوستم خواهی داشت....!

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 18:21 توسط ..:: فاطمه ::..

 

سکوت 

چه سخت است دل کندن

چه سخت است فراموش کردن

بی خیال شدن،خود را به آن راه زدن

این سختی ، تقاص سکوت است

تقاص فاصله ای که سکوت خالق آن است.....

                  پس

بشکن.......بشکن..........

بشکن با تبر...................

بت سنگین سکوت را.....




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 17:25 توسط ..:: فاطمه ::..